برای پسرم آراد
خاطرات آراد
تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : مرتبه



موضوع :
تاريخ : شنبه 22 فروردين 1394 | نویسنده : مامان
بازدید : 103 مرتبه

سلام پسرم

خیلی دلم میخواست زودتر وبلاگ رو آپ میکردم ولی واقعا سرم شلوغه البته یه کم هم تنبلی کردم یعنی نه اینکه بی خیال باشم ولی راستش از هر فرصتی برای استراحت کردن استفاده کردم.

حالا هم نشستم دارم مینویسم ولی خیلی مطالب توی ذهنم قاطی پاتیه.

دیروز روز مادربود روز همه مادرها مبارک.

راستش تا قبل از اینکه خودم مادر بشم درک کاملی از معنای این واژه نداشتم. واژه ای که خودش یه دریای بی انتهاست.

خلاصه ش اینکه مادر عاشقتونم وخدارو شکر میکنم بابت تو وخواهرت چون با وجود شماها من مادرم .

حالا دیگه با تک تک سلولهای بدنم وبا تمام روحم این واژه رو درک میکنم.

تو این مدت خیلی اتفاقها افتاد البته خداروشکر اکثرا خوب مثل خرید خونه و....... البته فعلا ماشین رو قربونیش کردیم تا خدا چی بخواد.

پسرم هر روز که میگذره چیزهای بیشتری یاد میگیری ،هر ماه کلی چیزای جدید رو تجربه میکنی توی 5 ماهگی اولین غذای کمکی رو خوردی ودیگه تونستی بدون کمک بشینی 

توی 6 ماهگی چهاردست وپا رفتن رو شروع کردی والان که دارم مینویسم دیگه حرفه ای شدی

توی 8ماهگی روی پاهات ایستادی وبا کمک وسایل اطرافت همچنان سعی در راه رفتن داری وانشاله تا یه سالگی کامل راه میری

توی 9 ماهگی اولین دندونات طی یک پروسه سخت چند شب درد کشیدن ونخوابیدن ومقداری تب و گریه های شبانه ت توی بغل من وبابایی بالاخره درومدن ، البته هنوز موفق به گرفتن عکس این دوتا مروارید نشدم کمی همکاری کنی عکس هم برات یادگاری میزارم مرد کوچولوی من.

ماشاله توی شیطنت وبازیگوشی وکنجکاوی یه پا از آوینا فراتر گذاشتی البته راهنمایی های خانوم خانوما هم بی تاثیر نبوده ولی انگار یه مسایلی ژنتیکیه چون خیلی کاراتون شبیه هم شده .الان دقیقا کارایی که آوینا توی این سن میکرد و تکرار میکنی مثل کنجکاوی بیش از حد درباره وسایل واثاث خونه از قبیل داخل کمدها وکابینت و حتی جاکفشی.

حرکات رقص وریتمیک رو هم از عید کامل انجام میدی ودر هرحالتی باشی یه قر میای ودس دسی میکنی و با تکرار :دس دس دس همه رو دعوت به دست زدن میکنی وبدینگونه هرکسی در شعاع یک کیلومتریت باشه با دیدن این حرکات به وجد میاد وناخودآگاه بابت ماچ وبوسه و کشیدن لپ بهت حمله ور میشه.

حرف عید پیش اومد امسال اولین عید نوروزت رو تجربه کردی .عزیزم انشاله صدوبیست ساله بشی وکلی نوروزهای زیبا پیش روت باشه.

از اونجاییکه فعلا بدون ماشین به سر میبریم امسال مسافرت نرفتیم ولی تا تونستیم با تو وآوینا وقت گذروندیم البته طی این مدت با حضور 15 روزه بابایی توی خونه ،ایشان بیش از پیش با سختیها وصد البته شیرینیهای سر وکله زدن مادر با دوبچه آشنا شدن ولمس کردن.هر از گاهی هم با گفتن جمله:تو چجوری صبح تا شب این کارا رو انجام میدی ، در این مورد هم ابراز احساسات میکرد.

الانم یه سری عکس میزارم جمع وجور شده مربوط به این مدت که غیبت داشتم البته به ترتیب اولویت سنی میزارم بعدش برم سراغ کارهام که از خواب پاشی دیگه نمیزاری کاری بکنم همش دوست داری بغلم باشی وبا هم بازی کنیم بازیهامونم بیشتر با توپه خیلی توپ دوست داری و به خوبی هم باهاش بازی میکنی .

آهان اینم بگم از 4 ماهگی بدخوابیهات شروع شد البته رفلاکس وآلرژی هم بی تاثیر نبوده ولی وابستگیت به شیر شبانه خواب برامون نزاشته چشمک .خوابت هم سبک خسته

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 83 مرتبه

عزیزم امروز فرصتی دست داد بیام یه مطلب به وبلاگت اضافه کنم.

پسرم آرادم داری هر روز بزرگتر میشی لحظه ها به سرعت میگذره میدونم یه روزی حسرت این روزها رو میخورم  روزهایی که دیگه تکرار نمیشه با همه لحظات شاد ویا سختش .

درگیر روزمرگی شدیم به طوریکه بعضی وقتها خوشیهامون تو سختیها کمرنگ میشه ویا به کل گم میشه.

به امید خدا این روزهای سخت هم میگذره خدارو شکر به خاطر داشتن دو تا گل خوشبو به اسم آوینا وآراد.

مرد کوچک من الان این شکلی هستیبوس

چند روز دیگه 5 ماهت تموم میشه دیروز رفتیم پیش دکترت برای چکاب و یه سری علایم آلرژی .

دکتر برات کتوتیفن تجویز کرد ولی بهم گفت زیاد سخت نگیر همون لبنیات وچیزای خطری رو نخور مثل سویا و...... وهمچنین از هرنوع آلودگی هوا و دود و........هم دور باشی به خاطر خس خس سینه ت نگران بودم آخه یه جورایی دیدن بلغم برامون عادی شده غمگین

درکل دکتر از رشدت راضی بود وتا دیدت گفت چقدر شبیه خواهرشه محبت

برای غذای کمکی هم گفت فعلا صبر کن تا 6ماه کامل بشه بعد شروع میکنیم.

برای نشستن عجله داری همش زور میزنی بشینی وتلویزیون دیدن هم دوست داریسکوت

همش باید جلوی چشمت باشم تا از محدوده دیدت خارج میشم شروع میکنی داد وفریاد بعد تا بغلت میکنم سریع لبخند زیبات میشینه رو لبهات اصلا با خنده هات معروفی آراد خندون بوس الهی همیشه رولبهات خنده باشه جگر گوشه من .

آوینا رو هم خیلی دوست داری البته اون هم میخواد باهات بازی کنه ولی یک ثانیه هم نمیشه ازش غافل شد یه دفعه یه حرکت خطرناک روت انجام میده وجالبه بازم تو درهرصورت بهش لبخند میزنی.

 

قبل از تراشیدن موهات به علت ریزش فصلیخندونک

بعد از تراشیدن

بغل طناز جون که خیلی دوستت داره 

تولد دایی بهمن

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 133 مرتبه

تنم قدمگاه تو بود

تپشهای قلبت درونم را به تکاپو وا میداشت

وحالا آغوشم مامن امن تو خواهد بود.

بالاخره اون لحظه ای که 9 ماه منتظرش بودیم رسید.

لحظه ای که برای اولین بار چشمم به روی ماهت روشن شد ماه من.

خوش اومدی پسرم.

 

عزیزم الان که این مطلبو مینوسم 2ماه و13 روز از تولدت گذشته روی مبل روبروم خوابیدی ومن هرلحظه نگات میکنم و انرژی میگیرم.

صبح روز 14 خرداد همراه خاله جون ومامان جون وبابایی رفتیم بیمارستان وبعد از انجام کارهای اداری رفتم توی نوبت عمل و ساعت 10.30 دقیقه صدای گریه ت رو برای اولین بار شنیدم و خانم دکتر یه لحظه تو رو به من نشون داد وبعد منتقل شدی بخش نوزادان منم منتقل شدم بخش بستری یه مدت کوتاه گذشت تا تو رو آوردن و گذاشتن توی تخت کنارم.هنوز بدنم بی حس بود ونمیتونستم خودم رو تکون بدم وبغلت کنم ولی خاله بغلت کرده بود و قربون صدقه ت میرفت و به منم کمک کرد شیرت دادم.

آرادم ......نفسم ....... خدا رو شکر کردم که تو رو صحیح وسالم به من رسوند و میتونستم بهت شیر بدم.

فردای اون روز مرخص شدیم واومدیم خونه و داستان زندگی 4 نفری خانواده ما شروع شد.

از همون روزهای اول دلدرد داشتی و شبها خوب نمیخوابیدی وبا بروز یه سری علایم متوجه شدیم که تو هم به پروتئین گاوی حساسیت داری و دوباره قصه رژیم غذایی مامان شروع شد.

رفتار آوینا هم بعد از به دنیا اومدنت جالبه

میگه من خیلی آراد رو دوست دارم البته دوستی از نوع خاله خرسهزبان

10 روزگی

27روزگی

40روزگی

40روزگی

50روزگی

2ماهگی

70روزگی

عزیزم 3 هفته پیش یه دفعه تب کردی و بعدش هم اسهال وبی اشتهایی

اولش که تب کردی رفتیم دکتر البته باباسرکار بود وطبق معمول به خاله پری زحمت دادیم وبا هم رفتیم دکتر که بعد از یه سری آزمایش و ........دکتر گفت خداروشکر عفونتی وجود نداره وبا وجودیکه در اینموارد که نوزاد تب میکنه باید بستری بشه ولی من پیشنهاد میدم برید خونه .

اون شب رو دوباره با تب سر کردیم ولی صبحش اسهال شروع شد و بلغم وخون هم همراهش غمگین

عزیزم خیلی نگران بودم وبا دیدن خون نگرانیم بیشتر شد آخه به یه پیاله ماستی که 2 روزقبلش خورده بودم شک کردم.

بعد ازظهرش رفتیم پیش دکتر خودت معاینه کرد وگفت یه کم گلوت ملتهبه که میتونه به خاطر عق زدن باشه آخه رفلاکس هم میشدی وبه ناچار آنتی بیوتیک داد.

شب دیگه اصلا هیچی شیر نخوردی و بی حال بودی از نگرانی نمیدونستم چیکار کنم دلم میخواست خودم به جات مریض بودم وتو اون حال نمیدیدم .

آخر شب دیگه خیلی بی حال شدی دیگه باید میرفتیم بیمارستان .ساعت 1 راه افتادیم ورفتیم بیمارستان مرکز طبی کودکان .

اونجا تو اورژانس اومدن نمونه خون گرفتن و آنژوکت برای سرم وصل کردن-بابایی نتونست اون لحظه نگاه کنه ورفت بیرون پرستار گفت اگه نمیتونی تو هم برو بیرون ولی من موندم ونگاه کردم آخه میترسیدم اگه برم بیرون یه وقت اذیتت کنن وایسادم ونگاه کردم الهی بمیرم مادر گریه میکردی ومنم همرات اشک میریختم خدایا دیگه همچین لحظاتی رو برامون رقم نزن برای هیچ پدرومادری رقم نزنگریه

بعد هم بستری شدی و آزمایشهات بررسی شد که خداروشکر مشکلی نداشتن ولی همچنان شیر نمیخوردی فقط دلمون خوش بود تو بیمارستانی و با سرم تغذیه میشی ودچار افت قند وکم آبی نمیشی.

الهی ماردفدات شه گل پسرم همش میخوابیدی ومن نگران از این بی حالی خیلی بی تاب بودم شیرم فوران میکرد ولی تو نمیخوردی روز دوم دیگه شیرم کم شده بود حتی حاضر نبودی شیرخشک بخوری یه کم میخوردی با اکراه آخه نی نی سالم هم نئوکیت دوست نداره چه برسه به یه نی نی بیمارغمگین

روز سوم دکتر اومد گفت خداروشکر آزمایشهای مجدد مشکل نداره وفقط مسئله الان نخوردن شیره. اگه شیر خورد بلافاصله مرخص میشی

بالاخره به هرسختی بود یه کم شیرخوردی وبعد ازظهرش مرخص شدی ورفتیم خونه مامان جون اونجا همه هم مواظب تو بودن هم من و آوینا آخه 4 شب بود نخوابیده بودم ودیگه توانی در بدن نداشتم.

خداروشکر اون روزهای سخت گذشت وخدا خودش بهمون مرحمتی کرد و دوباره شیرمامان رو خوردی گوارای وجودت پاره تنم.

اون روزهاییکه شیر نمیخوردی به نیت حضرت علی اصغر(ع) شیر نذر کردم اینجا مینویسم که یادم نره نذرمو تو محرم ادا کنم.





عزیزم این روزها خیلی خسته م مشکلاتی هست که به امید خدا پشت سر خواهیم گذاشت هر وقت شیر میخوری نگاهت میکنم ومیخوام با دل پاک ومعصومت با قلب کوچولوت دعا کنی .

با نگاه کردن به تو انرژی میگیرم وامیدوارتر میشم.

تمام این لحظاتی که نگاهت میکنم وتو با تمام وجودت میخندی رو برای همیشه به خاطر میسپارم .آخه یه روز بزرگ میشی و اون روز من این لحظات رو به یاد میارم .نمیخوام هرگز این خنده ها رو از دست بدم و تا میتونم عکس وفیلم میگیرم وخداروشکر میکنم بابت همه ی خوشبختی که با بودنت به من داده 

هر روز وهرشب به دست وپاهای کوچولوت بوسه میزنم وبا تمام وجودم تنت را بو میکنم وبعد یه نفس عمیق میکشم و میگم به به بوی آراد میده.محبت

کاش میشد کمی از عطر تنت رو توی شیشه نگه دارم تا روزیکه مرد شدی و دیگه کنارم نبودی بوش کنم .

کاش میشد -آخه نمیدونی عطر تن نوزاد چقدر بوییدن داره مخصوصا اگه اون نوزاد تو باشی آرادم.

یه روز متوجه میشی مادر چی میگه روزی که تن بچه خودتو بو کنی .

بوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوسبوس





چند روز پیش یه جشن تولد دعوت شدیم دربند

تولد امیرحسین جان پسر یکی از دوستان خوبمون به همراه یه سری دیگه از دوستان با بچه هاشون

خیلی خوش گذشت تو هم که اینقدر طرفدار داشتی که اصلا نمیزاشتن خودمون بغلت کنیم

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 13 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 154 مرتبه

جان مادر امشب آخرین شبیه که تو دل مامانی فردا قراره طبق قرارمون بریم بیمارستان وچشممون به جمال روی ماهت روشن بشه.

حسهای زیادی رو با هم دارم 

حس اظطراب ونگرانی

شوق وذوق اومدنت

ترس از یه زندگی جدید که از این به بعد تجربه میکنم

برای بار دوم قراره قلبم خارج از جسمم بتپه 

الهی مادرفدای جفتتون بشه هم تو وهم خواهرت 

خدایا به خاطر آفریدن این دو مخلوق زیبا تو را شاکرم

خدابا به من توان ولیاقت بده تا دوباره مادری کنم مادر بهتری باشم 

پسرم آرادم : امشب برای آخرین بار تکونهاتو توی وجودم احساس میکنم تکونهایی که تو این 9 ماه هرلحظه بیشتر شد 

برای آخرین بار روی شکمم دست میکشم و تو با یه تکونی که به خودن میدی به من میگی مادر من اینجام.....همینجا توی وجودت.......همینجا پاره تنت شدم ......همینجا قلبم شروع به تپیدن کرد......همیجا بزرگ شدم ......همینجا .......

خدایا یه حس دیگه هم دارم شاید این آخرین باره که من بارداری رو تجربه میکنم

میخوام این حس زیبا تا ابد با من بمونه

میخوام فقط خاطرات قشنگ بارداری با من بمونه 

میخوام همه سختیهاشو فراموش کنم البته همینطور هم خواهد بود چون شیرینی دیدار همه درد ورنج و سختی رو به فراموشی میسپاره.

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 27 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 198 مرتبه

پسرم آراد عزیزم

این وبلاگو برای یادداشتهای و مطالب روزانه مربوط به تو درست کردم وبرات مینویسم تا وقتی بزرگ شدی خودت ادامه بدی 

عزیزم الان که دارم مینویسم تو تو دل مامانی و به امید خدا تا 2 هفته دیگه پا به این دنیا میزاری.دنیایی که امیدوارم توش بهترینها منتظرت باشه.

خدایا خودت یه فرزند دیگه بهم دادی پس کاری کن لیاقت مادری این دسته گلها رو داشته باشم.

عزیزم از وقتی فهمیدیم که تو داری میای کلی برنامه ریزی کردیم اما یه سری مسایل هم مقطعی باعث نگرانی و دلشوره شد.

تو هقته 13 که رفتیم سونو غربالگری خانم دکتر تو جواب عدد ان تی رو زده بود 3 وبالای حد نرمال .اولش زیاد متوجه نشدم چی به چیه بعدشم بهم گفت سریع جوابو ببر پیش دکترت که بفرسته آمینوسنتز بعد با بابایی نگران رفتیم مطب خانم دکتر که سریع یه معرفی نامه بهمون داد وگفت فردا بریم تهران پیش دکتر پیری تا هرکاری لازمه انجام بده وما از نگرانی دربیایم.

خدا میدونه اون شب رو چطوری صبح کردیم فرداش رفتم سرکار ومرخصی ساعتی گرفتم وتنهایی رفتم تهران آخه بابایی مرخصی نداشت .

ساعت 2 رسیدم مطب دکتر و ویزیت شدم دکتر برای اطمینان یه بار دیگه سونو کرد وگفت درسته ان تی بالاست وبرای اینکه بفهمیم جنین مشکل سندروم نداره باید cvs یا آمینوسنتز بشی وبعدش هم چند و چون کار رو برام توضیح داد.

برای اینکه آمینوسنتز بشم باید صبر میکردم تو هفته 16 این کار انجام بشه و بعدشم یکماه طول میکشید آزمایشگاه جواب نمونه رو بده .بعد بهم فرصت داد فکر کنم واگه خواستم cvs بشم همون روز انجام بدم تفاوتشون هم توی نمونه گیری بود برای آمینوسنتز از مایع آمونیک نمونه میگیرن ولی برایcvs از جفت وهزینه آزمایششون هم برای آمینوسنتز 700 تومن و cvs یک میلیون تومن بود البته 400 تومن هم دستمزد خانوم دکتر برای نمونه گیری بود.

منم به بابایی زنگ زدم وبه این نتیجه رسیدیم که همون روز انجام بدم وزودتر از نگرانی دربیایم

خانوم دکتر با آمپول یه نمونه از جفت گرفت وبعدش گفت باید ببری آزمایشگاه کریمی نژاد شهرک غرب

اکثر کسایی که تو مطب بودن همراه داشتن ولی من تنها بودم حتی منشی هم یه جورایی دلش سوخت گفت این نمونه گیری خودش در حد یه عمل سرپاییه نباید تنها میومدی .

به هرحال نمونه رو بردم آزمایشگاه دادم وبرگشتم خونه وانتظار یکماهه وسخت شروع شد.

روز سوم از آزمایشگاه زنگ زدن وگفتن تو تعداد کرومزومها مشکلی نبوده وجنسیت نی نی پسره اما جواب قطعی که مربوط به ساختار کرومزومهاست یکماه طول میکشه ولی بیشترین درصد آزمایش خوب بوده.

از خوشحالی اشک میریختم وخدا رو شکر میکردم خدا میدونه چقدر نذر ونیاز کرده بودیم . فورا به بابایی زنگ زدم وخوشحالیمو باهاش تقسیم کردم .

بازم صبر کردیم وروزها برامون سال گذشت تا اینکه جواب قطعی رو گرفتیم وخدا رو شکر خبر سلامتی تو رو گرفتیم وخیالمون راحت شد البته برای اطمینان رفتیم پیش متخصص قلب وسیستم قلبت رو هم چک کردیم وخدا رو شکر اونجا هم مشکلی نبود.

دیگه خبر سلامتی وجنسیت رو گرفتیم وحالا منتظر اومدنت موندیم.

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 27 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 153 مرتبه

خدایا سپاسگزارم که بر ای دومین بار این فرصتو بهم دادی تا موجودی که خلق کردی رو در درونم پرورش بدم 

تا یکبار دیگه وشاید برای آخرین بار 9 ماه با تمام وجودم لحظه لحظه های رشد ونمو این موجود گرانبها رو در درونم احساس کنم و همراه با شنیدن صدای قلبش نبض زندگیم بزنه

برای آخرین بار تکونهای مخلوقی زیبا رو در وجودم حس کنم.

خداوندا تو را شاکرم برای الطافت، همسرم،دخترم و حالا پسرم

 



موضوع :
صفحه قبل 1 صفحه بعد